بهم بگید چیکار کنم؟

می خوام در مورد عشقی صحبت کنم که 6 ساله به هیچ نتیجه ای نرسیده . می دونم عاشقم و

دلم میخواد ببینمت بازم بخندی تو نگام
آخه فقط تو میدونی از زنده بودن چی میخوام

دلم بهم میگفت تورو میشه یه جور دیگه خواست
آخه فقط قلب توئه که با من اینقدر سر به راست

از تو دلگیرم که نیستی کنارم .. من دارم می‌میرم تو کجایی من باز بی قرارم
میدونی جز تو کسی رو ندارم .. باورم نمیشه اینقدر آسون رفتی از کنارم

 

نگاه محمدرضا هدایتی قلب دلتنگی تنهایی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1391ساعت 9:47  توسط ستاره تنها  | 

نصف شب اس داد و گفت:

من آدم خیلی مغروریم. سر بعضی چیزا از التماس کردن و اصرار کردن بیزارم. اما به خاطر تو ۴سال هیچی نگفتم. بدترین حس اینه که یکی رو دوست داشته باشی و دلت واسش پر بزنه اما جوری رفتار کنی که انگار هیچ حسی بهش نداری. بخدا ۴سال خیلیه.بعدش گفت:می دونی این حس مال ۶ سال پیشه؟ ۲سال که ازش گذشت با اینکه همه موافق بودن اما چون شرایطم خوب نبود به بهانه های مختلف گفتن نه. هرکاری کردم فایده نداشت.گفتم میذارم موقعی که شرایطم بهتر بشه. اما حالا چی؟ میگن برو ۲سال دیگه بیا. یعنی نمی تونم. مگه کم تنهایی کشیدم؟؟؟؟؟

خیلی باهم بحث کردیم. قرار شد خودش با بابام حرف بزنه ولی بابام اصلا بهش رو نمیده.سعی کردم آرومش کنم و کمکش کنم تا زمان بگذره....خودم از همه داغونتر بودم وهستم تو تابستون گذشته ۱۰کیلو لاغر شدم.هرچی با بابام حرف زدم گفتم بذار تکلیفم مشخص بشه، بذار فقط بریم آزمایش،قبول نکرد

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 13:25  توسط ستاره تنها  | 

جواب داد: معلومه چته؟چی میگی؟چرا چرند میگی؟معلومه تو حرفات دنبال چی هستی؟

گفتم:من چیزی رو که میبینم و باور می کنم می گم.تو چرا ساکتی؟درستشو بگو.

گفت:من شغل دارم. کار می کنم. درس خوندم یعنی چه؟نمی فهمم مگه من چه مشکلی دارم .این بهانه ها چیه ؟خودتو بذار جای من ببین چه حالی میشی.

گفتم:مگه کسی گفت مشکلی داری؟همه اینا که میگی می دونم ولی من ازت خواستم خودتو به دیگران ثابت کنی؟باباهم که فقط گفت:درستو بخون تکلیف سربازیتم مشخص کن.این حداقل خواسته یه پدره.

گفت:از این بلاتکلیفی بدم میاد . نه معلومه مرده ام نه زنده. اعصابم به هم ریخته. می فهمی؟ نه هیشکی نمی فهمه.همه فقط ظاهر منو می بینن نه باطن.

می دونی ستاره،تا حالا فکر میکردم ارزش و ملاک هر انسانی به شخصیت و پاکی و تحصیل کرده بودنه بعد پولش.اما حالا می فهمم اگه پول داشته باشی همه این چیزا رو هم داری. در واقع اونا همه در مقابل پول بی ارزشن.البته من فهمیدم که هیچکدوم از این شرایطو ندارم پس بهتره خفه شم. اینجوری واسه همه بهتره.واقعیت اینه که من هیچی نیستم.

گفتم: ولی ما اینجوری فکر نمی کنیم. مگه تو ۴سال پیش چی داشتی؟واقعیت اینه که بابام قبولت داره و فقط می خواد در آینده مشکلی نداشته باشی.چرا با این حرفات من و خودتو ناراحت می کنی؟

گفت: تو چرا ناراحت بشی. تو که به قول خودت همه چیز رو فراموش کرده بودی؟

گفتم:من نگفتم فراموش کردم گفتم داشتم به نبودنت عادت میکردم. من به نبودن مامانم هم عادت کردم ولی به نظرت فراموشش کردم؟

گفت:چرا متوجه نیستی؟۴سال صبر کردن شوخی نیست. مگه چقد زنده ایم؟

...............

این وسط فقط من و حمید به فکر بودیم.خونواده اون فقط یه خواستگاری کردن و تموم. خونواده منم فقط می گفتن دو سال دیگه باید صبر کنی.نمی دونم پیش خودشون چی فکر می کنن. حتی به اینم فکر نمی کردن که ما سر زبونا بیافتیم ولی بعد دوسال که آزمایش خون دادیم بهم نخوریم...

مشکل خانواده های ما اینه که زیادی از بچه ها اتظار دارن. تو مشکلات رهاشون می کنن وقتی مشکل حل شد و موفق شدن،موفقیت رو به نام خودشون ثبت می کنن.مثلا من الان دانشجوی کارشناسی ارشدم بابام اصلا تو درس خوندن بهم کمک نکرد حتی برا خرج تحصیلم خودم کار کردم ولی الان بابا میگه فوق لیسانست کردم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 12:29  توسط ستاره تنها  | 

فردا صبح گفت: امیدوارم حرفام تونسته باشه کمکت کنه تا تصمیمی که به صلاحته بگیری. اینم بگم که من ۴سال پیش تو رو می خواستم الانم تو رو خواستم که اومدم خواستگاریت.

گفتم من چه جوری تصمیم بگیرم وقتی بابام میگه تا کارت پایان خدمتتو نبینم هیچ کاری نباید بکنید. میگه پسر داداشمه می شناسمش ولی باید تکلیفش روشن بشه.دو سال بدون اینکه منو در نظر بگیری رفتی . به قول هایی هم که دادی عمل نکردی بهونتم بی پولی بود. الانم که اومدی خواستگاری نیومدی به قول مامانت اومدی مشکلمونو حل کنی. از کجا معلوم ۲سال دیگه وضع همینجوری نباشه.جواب نداد. گفتم چرا جوابمو نمی دی؟

گفت انتظار داری چی بگم؟ به حرف بقیه گوش بده. حرفتو فهمیدم. گفتم : چی فهمیدی؟باهام رو راست باش.بگو این دوسال کجا بودی؟ چرا مامانت رو بردی دانشگاه؟کی تو زندگیت بود؟من نمی خوام تو رو قانع کنم می خوام تو قانعم کنی ولی انگار دیگه برات مهم نیست.

گفت : تو انگار دلت نمی خواد با من باشی.آره من از صبح تا شب با دخترای مردمم. نمی بینی؟

مامانم خودش دلش خواست بیاد منم با داداشم بردمش. منظورت چیه از این حرف؟من از اولش تو رو می خواستم . من به خواسته خودم اومدم جلو. چرا خودتو به اون راه می زنی؟ من تو رو می خوااااااااااااااااام. به چه زبونی بگم؟گفت من اون موقع گفتم یکی رو می خوام تا دست از سرتو بردارن وبتونم موقعیتمو درست کنم بعد بیام خواستگاری. باور کن همش به خاطر تو بود. من سعی کردم کمکت کنم ولی تو دلت نمی  خواد من واست اهمیتی ندارم . اینا همش بهانه ست یاشایدم لجبازی. شایدم قراره یکی بیاد تو زندگیت بهتر از ما.

گفتم :چرا بچه میشی؟ اصلا کی درست تموم میشه؟ کی میری سربازی؟

گفت:تو که همیشه داری منو محکوم می کنی. هر چی میگم حرف خودتو می زنی.من چی بگم؟درس رو نمی دونم ولی اول تابستون دیگه به جا سربازیم می رم تو آموزش پرورش.تازه سربازیم تدریسه. که بعداز ظهرام بیکارم.ودر هفته ۳الی ۴روز کار دارم. بعدشم من دو تا مغازه دارم.گفتم پس با این حساب بازم یکسال زود اومدی؟گفت : می خوای برم سال دیگه بیام؟اومدم از دوستم کمک بگیرم، بابا دید که دارم پیام میدم .وایساد بالا سرم. گفت می زنم میشکنمش. گفتم هر کاری دوست داری بکن گوشی رو گرفت و گفت اگه چیزی توش بود می کشمت. گفتم گوشی رو بده هر چی فحش بود بارم کرد...

حمید پیام داد: چی شد؟گفتم آره برو یکسال دیگه بیا.گفت:من دیگه نمی تونم صبر کنم. این همه سال کمه؟من اگه اومدم فقط واسه خاطر تو بود،واسه خاطر حرفایی که زدم. واسه خوب بودن خودت نه کس دیگه ای. فقط تو واسم مهم بودی. ولی دیگه فکرشو نکن واسه همیشه.

گفتم:تو هم مثل بقیه فکر خودتی؟مگه تو به خاطر من صبر کردی که الان صبرت تموم شده؟جز این بود که تو این ۴سال دنبال درست بودی. تو برا من چیکار کردی؟همین جوری می خواستی ثابت کنی دوستم داری؟همه چی برام روشن شد. دوست داشتنی وجود نداشت. برات آرزوی خوشبختی می کنم. راستی بابت اینکه ازم خواستگاری کردی یه تشکر بهت بدهکارم.ایشالا جبران کنم....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 10:23  توسط ستاره تنها  | 

چند روزی بود که بهش فکر میکردم ولی فایده نداشت خیلی عصبی بودم.بلاخره خودمو راضی کردم و بهش پیام دادم:سلام .بیداری؟یه سوال دارم.خواهشا کسی نفهمه پیام میدم.

جواب داد :بیدارم .بپرس.گفتم : خیلی سوال دارم ولی به این یکی هرچی بیشتر فکر می کنم کمتر به نتیجه می رسم. اینکه این دو سال کجا بودی؟ چرا اومدی؟ تازه داشتم به نبودنت عادت می کردم.

گفت: یعنی واقعا نمی دونی؟ اون موقع اگه می خواستیم با هم باشیم واسمون حرف در می آوردن. اینجوری هیشکی نمی تونه هیچی بگه. اینکه این همه مدت این حس رو تو قلبم نگه داشتم واسههمین بود. این کافی نیست؟ گفتم: خیلی خوبه. هروقت دوست داشتی میای. هروقت دوست داشتی میری،بدون اینکه منو در نظر بگیری

گفت: ولی اینجوری واسه هردومون بهتر بود . اگه می دونستی که فرقی نمی کرد بازم همه می فهمیدن. اصلش به این بود که کسی نفهمه. یعنی تو از اینکه اومدم ناراحتی؟ تو دختری. اگه کسی می فهمید واسه تو بد می شد من تو رو در نظر گرفتم نه خودمو. من نخواستم تو اسیبی ببینی. می فهمی؟

هیچی نگفتم. گفت: جواب سوالمو بده.

گفتم:ولی تواین دوسال کلا منو و قول هایی که بهم دادی رو فراموش کردی. وگرنه الان که اومدی وضعت اینجوری نبود. گفت: کدوم قول؟ مگه جز صداقت تو عشقم چیز دیگه ای بود. اگه آدم دروغ گویی بودم که نمی اومدم جلو. به اجبار که نیاوردنم. خودم خواست. احساس کردم الان باید بیام جلو. درسته سخت بود ولی واسه منم سخت بود،احساسمو از همه مخصوصا از تو پنهان کنم و جوری رفتار کنم که کسی نفهمه.من چیزی رو فراموش نکردم فقط کاری رو کردم که باید می کردم. مامانمم از اولش تو رو می خواست و نمی ذاشت که کسی جز من باهات ازدواج کنه.

گفتم: بهت گفتم درستو بخون گفتی ۷ترمه تموم میشهولی الان ترم ۱۰هستی ۱سال دیگه هم داری.من ازت نماز خواستم ولی تو قلیون می کشی ومشروب...

گفت: خب سخت بود،مشکلات زیاد بودن. توچه میدونی من چه کشیدم. بی پولی و غربت و...من قلیون مثل قبل نمی کشم هر وقتم بخوام می ذارم کنار. مشروب، تو کی دیدی من بخورم تازه اگه یه وقتم بخورم سالی یه بار. من اصلا دنبال مشروب نیستم تازه من از قبل این کار رو می کردم نه الان.من کهشب و روز دنبال کارم. شبها تو سوپری،روزا تو مغازه خودم و تو باغ دنبال یه لقمه نون. من سرم تو کار خودمه. دنبال عیاشی نیستم. اصلا وقتی واسه تفریح ندارم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 9:42  توسط ستاره تنها  | 

تو مدتی که مراسم زن عموم بود با اونا می رفتیم مراسم و با اونا برمی گشتیم یه بار به خواهرش گفتم بعد از مراسم عمو دیگه حوصله و اعصاب هیچ مراسمی رو ندارم . گفت: اشکال نداره عوضش امسال سال خوبیه برات. و بعد از مراسم قراره اتفاقای خوب بیافته. گفتم چی؟ گفت حمید به مامانم گفته باید بریم خواستگاری ستاره.مامانم گفته حتما میریم. شوکه شده بودم ولی هیچی نگفتم.تو مراسم سعی میکرد بهم نزدیک بشه ولی من خیلی بهش رو نمی دادم .از دستش خیلی ناراحت بودم ولی اون خوشحال بود...

بعداز تعطیلات عید چون با مامانش لج کرده بود دیگه دانشگاه نرفت. (البته بیشتر با خودش لج کرده بود). وقتی رفت دانشگاه دیگه قبولش نکردن و گفتن درست حذف شده.دیگه باید صبر می کرد تا یکسال دیگه که درسش ارائه بشه.

زیاد می دیدمش و خیلی عادی باهاش رفتار میکردم مثل بقیه باهاش راحت حرف میزدم و کاری به کارش نداشتم ....

اوایل تابستون دوباره به مامانش گیر داد که باید بریم خواستگاری.ساعت ۸شب روز ۵شنبه ۲۳تیر سال ۹۰بود با خواهرش داشتیم می رفتیم خونه خواهرم که خواهر بزرگش زنگ زد گفت زود برو خونتون باهات کار دارم من گفتم من دیگه دارم می رسم.گفت باید برگردی کارت داریم.گفتم من میرم خونه خواهرم وقتی رفتید خونه ما زنگ بزنید تا منم بیام. قبول کرد. فکر کردم دارن مسخره بازی در میارن.ولی یه ربع بعد زنگ زد گفت زود باش بیا دیگه بعد خودش گفت الان حمید میاد دنبالت. تا اومدم به خودم بجنبم دیدم اومده دنبالم. منم سوار شدم گفتم با من چیکار دارن؟

گفت می خوان سرتو ببرن.گفتم هیشکی جرات نداره....

وقتی رسیدم خونه زن عموم اومد تو حیاط باهام روبوسی کرد بعد گفت اومدم با بابات صحبت کنم خواستم ببینم نظر خودت چیه ؟گفتم من نمی دونم دو سال پیش خیلی قبولش داشتم دوستش داشتم ولی الان نمی دونم.شوکه شده بودم. داشتم دیونه می شدم نمی دونستم چیکار کنم. همه با هم عادی برخورد میکردن وهیچکدوم از خونواده من نمی دونستن چرا اونااونجان.رفتم تو اتاق . دست پاچه شدم زنگ زدم به دوستام گفتم کلی ذوق کردن.خواهر کوچیکم اومد تو اتاق . گفت چرا اینا اومدن. گفتم به خاطر همونی که باهاشون اومده.سریع فهمیدذوق کرد کلی خوشحال شد گفت یعنی حمید تو رو دوست داره...

(البته اینم بگم که ما اون موقع خونمونو خراب کرده بودیم و داشتیم از اول می ساختیم و تو خونه اجاره ای زندکی می کردیم)خیلی باهم عادی حرف میزدن و مثل مهمونیای عادی خودمون بود.تا اینکه دختر عموم اشاره کرد به زن عموم اونم شروع کرد. به بابام گفت برا چی اومدن بابام فقط بهش گفت نه من هنوز خونم تکمیل نشده. (نمی دونم خونه چه ربطی داشت)بعد زن عموم شروع کرد به تعریف کردن از حمیدو منم که هیچی نبودم که کسی بخواد ازم تعریف کنه.البته من وقتی بچه بودم مامانم فوت کرده بود و با زن بابام زندگی می کنیم.اونم که نمی شد ازم تعریف بکنه....حسابی اعصابم خورد شد

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 9:13  توسط ستاره تنها  | 

از دوستای عزیزم خواهش می کنم وبلاگم رو از اول تا آخر بخونید و اگه می تونید کمکم کنید.

از همگی ممنون

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 18:14  توسط ستاره تنها  | 

خیلی وقتا دلم براش تنگ میشد.من تمام پیامایی که بهم داده بودیم رو تو دفتر خاطراتم یادداشت کردم. همیشه می خوندمشون. خیلی برام سخت بود ولی غرورم بهم اجازه نمی داد که بهش پیام بدم. اونم بی تفاوت بود. خواهراش به خواهرم می گفتن اون با یکی آشنا شده و دوستش داره...ولی من باور نمیکردم یا شایدم نمی خواستم قبول کنم.

(تو مدتی که با هم بودیم خیلی هم به درسش می رسید و نمره هاش خیلی خوب بود ولی تو این مدت که خبری ازش نبود حتی دانشگاهشم درست نمی رفت. چندتا از درساشم افتاد من که یه ترم بعد از اون دانشگاه رفته بودم فارغ التحصیل شدم ولی اون ترم ۱۰بود ولی هنوز دو تا درساشو پاس نکرده بود.)

دیگه حتی هیچ وقت نمی دیدمش. روزای عاشورا اونا نذری داشتن . ۲روز قبل از عاشورای ۸۹دندونم رو کشیدم خونریزی شدیدی داشت و به علت عفونت خیلی هم ورم داشت ولی به خاطر احترام نذری امام حسین رفتم خونشون. خیلی لاغر شده بود ناخودآگاه از خواهرش پرسیدم چرا اینجوری شده گفت سرما خورده شدید،۱۵ پنی سیلین زده.

ولی اون وقتی وضعیت منو دید بی تفاوت از کنارم رد شد. از ش بدم اومد.....

تو استانی که حمید درس می خوند خونه پدربزرگم اونجا بود و قبلا خونواده عموم اونجا زندگی می کردن.

یه بارم مامانشو با خودش برد دانشگاه. خواهرش به خواهرم گفت رفته دختره رو نشون بده. ولی بعدا به من گفت مامانم همین جوری رفته که بعد بره یکسری وسایلشو از اونجا بیاره.

وضعیت به همین منوال گذشت. سال ۹۰برا عید دیدنی رفتیم خونشون. دوباره مهربون شده بود باهام خوب بود. بعد از ما اونا یه شب اومدن خونمون عید دیدنی.ولی بعدها فهمیدم قرار بود اون شب حرف خواستگاری رو هم پیش بکشن.ولی چون بابام خونه نبود چیزی نگفتن. بعدا فهمیدم که حمید اون روز ناراحت شد که چرا چیزی نگفتن و با مامانش قهرکرد.

روز ۱۰فروردین سال ۹۰ یکی از زن عموام بر اثر تصادف فوت کرد. بعد حمید به مامانش گفت اینقد نرفتی خواستگاری تا زن عمو فوت کرد. حالا هم لابد باید تا بعد سال صبر کنیم؟ ولی مامانش گفت : نه بعد چهلم میریم.(البته من اینا رو بعدا از خودش فهمیدم)

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 12:29  توسط ستاره تنها  | 

هر چی میگذشت علاقه اش بیشتر می شد و بیشتر از عشقش می گفت و من با اینکه خیلی دوستش داشتم خیلی بروز نمیدادم و اون از این موضوع ناراحت می شد. بعد از سالگرد باباش زن عموم تصمیم گرفت برا اینکه حال و هوای بچه هاش عوض بشه ببرشون تفریح. قرار شد ما رم هم ببره. حمید پیام داد فردا میای تفریح؟گفتم من وقت ندارم.گفت منم وقت ندارم ولی فقط به خاطر تو میخوام بیام. حالا دوست داری بیای؟

گفتم باشه میام.از شانس بد ما ماشین خراب شد و نشد بریم و تصمیم گرفتیم بریم تو باغ خودشون. اونم تو باغ موند و نرفت مغازه اش. وقتی داشتیم برمی گشتیم هر چه گفتم می خوام برم خونه خودمون قبول نکرد و منو برد خونشون.بعد آخر شب خودش منو برد خونه.چند روز بعد خواهرش زنگ زد و گفت قراره بریم بیرون بیایید خونه ما تا با هم بریم ساعت ۵خواستیم راه بیافتیم حمید گفت من دیگه می رم مغازه. بهش شک کردم ولی با این وجود پیام دادم :تو که قرار بود بیای؟ گفت دیگه نشد ببخشید.

خواستم بگم نامرد من فقط به خاطر تو اومدم که دیدم خودش و داداشم با هم اومدن و خنده پیروزمندانه رو لباش بود. قرار بود ۲ الی ۳ساعت اونجا باشیم بعد بریم ولی حمید گفت شب می مونیم بعد هم رفت مرغ و تخمه خرید..... حمید اونجا قلیون هم کشید.تا ساعت ۱نصفه شب اونجا بودیم وقتی خواستیم برگردیم سوار ماشین شدم حمید نگاهی بهم کرد منم نگاش کردم گفت چیه گفتم هیچی؟

تا آخر تابستون باهم در ارتباط بودیم .البته فقط از طریق پیام. از اوایل مهر کمتر پیام می داد کمتر حالمو می پرسید اگه میومد خونه بهم نمی گفت من عادت نداشتم قبل از اینکه اون پیام بده بهش پیام بدم. بعد از امتحانای نیمسال اول سال ۸۸دیگه تقریبا اصلا بهم پیام ندادیم.

همیشه برام سوال بود که چرا یهو اینجوری شد . چرا یهو رفت خواهرام دعوام میکردن زخم زبون میزدن می گفتن دیدی گفتیم اون اصلا دوست نداره.........خواهراش می گفتن اون لیاقت تو رو نداشت....

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 12:17  توسط ستاره تنها  | 

تو ایام امتحاناش همیشه حالشو می پرسیدم وقتی امتحاناش تموم شد می خواست برگرده بهش گفتم همه فکر می کنن ما دیگه بهم پیام نمی دیم پس یکم بیشتر احتیاط کن. گفت اینجوری بهتره . فردا صبح بعد از خداحافظی از دوستاش که فارغ التحصیل می شدن راه افتاد در تمام مدتی که تو راه بود بدون اینکه بدونم چرا بیدار بودم ونگران و دائم بهش پیام می دادم وقتی رسید(ساعت ۵صبح) بهم گفت حالا چرا بیخواب شدی؟

گفتم : نمی دونم ولی دیگه شب بخیر. البته اینم بگم تو این چند وقت که با هم بودیم نماز صبحم محال بود قضا بشه. اونم من که اصلا نماز صبح بیدار نمی شدم.

تا ۲۱مرداد اصلا به هم پیام ندادیم فقط برا مهمونی آشنایی خواهرم با خانواده شوهرش اومد و کلی کمکمون کرد(چون داداش من کوچیک بود).و دوبارم من با خواهرش رفتم خونشون ولی خیلی معمولی باهم برخورد کردیم .

شب ۲۱مرداد دلم خیلی گرفته بودمی خواستم گریه کنم وقتی برا نماز صبح بیدارشدم دیدم پیام داده خیلی خوشحال شدم .گفته بود سلام خیلی وقت بود که نه پیام به هم داده بودیم نه همدیگه رو دیدیم اگرم دیدیم زیر ذره بین بودیم. خلاصه خیلی دلم برات تنگ شده. عزیزم حالت چه طوره؟

خیلی دوست داشتم بهش بگم چقدر دلم براش تنگ شده و چقدر خوشحال شدم که پیام داده ولی فقط نوشتم:

یادت همیشه سبز است در خلوت خیالم                 خوبم به خوبی تو، هرچند نپرسی حالم.

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 11:45  توسط ستاره تنها  | 

مطالب قدیمی‌تر